بهترین واژه همان واژهی عشق
همره باد صبا، مشکفشان میآمد
تو با خندهی جانبخشِ بهاری
با لب لعلت، دُر سفتی
و من به بازیِ کبوترها در باد
غنچه را هدیه،
دُردانهی باران کردم
در آن لحظه صدف میگریید
تا که باران به دلش چنگ زند
و صدف حمل بگیرد، دُرّی از مروارید!
از صبح بلورین دلت،
خوشه خوشه نور میچیدم
قصهی ازلی عشق من و تو
با سکوتی دلبرانه
به ابدیت پیوست ...
۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه
عشق
۱۳۸۶ اسفند ۴, شنبه
صبح بود
صبح بود
بهار، شکوفه را به دوست هدیه داد
رنگ باغ سبزِ سبزِ سبز بود
ابر لبخند عجولی داشت
شعر و مهر و ماه بود
گل نگاه خستهاش به باد بود
گونهی لاله چون همیشه، از شرم
سرخِ سرخِ سرخ بود
در باغ
شقایق و بنفشه و شکوفه بود
ماه به میهمانی شب آمد
ستاره چشمک زد
چشم گشودم
باد میآمد
ابر می رفت
قاصدک آرام خبر آورد
...
۱۳۸۶ اسفند ۳, جمعه
ارزانی تو، همهی احساسم
روزی از رهگذر ایام گذشت
با گذر این چند روز
او هم اینک به گذشته پیوست؛
از این رفتن و پس ماندنِ روز
و ازاین لاشهی مدفون شدهی غرقِ عروض.
***
روز از آب گذشت...
روز دستان ترک خوردهی ما
روزِ برچیدن گل از گلدان
روزِ آبادانی فطرت، آغوش و هوس
نیز گذشت.
اینک روزِ پیوستِ دل و سنگ و سکوت
روز سالار شدن در ته باغ ملکوت.
و من این شاعرهی گرم سکوت
میکنم ارزانی تو، همهی احساسم را...
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)