بهترین واژه همان واژهی عشق
همره باد صبا، مشکفشان میآمد
تو با خندهی جانبخشِ بهاری
با لب لعلت، دُر سفتی
و من به بازیِ کبوترها در باد
غنچه را هدیه،
دُردانهی باران کردم
در آن لحظه صدف میگریید
تا که باران به دلش چنگ زند
و صدف حمل بگیرد، دُرّی از مروارید!
از صبح بلورین دلت،
خوشه خوشه نور میچیدم
قصهی ازلی عشق من و تو
با سکوتی دلبرانه
به ابدیت پیوست ...
۱۳۸۶ اسفند ۸, چهارشنبه
عشق
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)
|